تبليغاتX
از همین حرف ها

سیزدهم مهر 1388

حرف آخر

حرف آخرش را

با مشتی واژه های سرد

به صورتم می پاشد؛

دختری که دوستش دارم...

مرداد ماه هشتاد و هشت/سیاهکل

 

نوشته شده توسط قصه گو در 3:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سیزدهم مهر 1388

ششم مهرماه هشتاد و هشت/ پیرکوه

تازه آرام گرفته ام. آرامشی پر از خلسه و پرشکستگی. همان کیفیتی که همیشه پروازم می دهد، به تنهایی می کشاندم...

          به یاد پرویز مشکاتیان هستم. مرگ «بعضی نفرات» در ذهن نمی گنجد. «نفراتی» که در نوجوانی با آن ها زیسته ای، خیال یافته ای...

          امروز فارسی درس دادم و اندکی ریاضی. بچه های این جا وقت صحبتم مبهوت می شوند، انگار واژه هایم برای شان نا آشناست و گفته هایم غریب. من هم آن ها را نمی شناسم. فهم زندگی آن ها آسان نیست... بچه های پیرکوه از همه چیز بی خبر اند. دنیای شان در کوه های دورتادور پیرکوه تمام می شود و آرزوهای شان بی رنگ و کوچک است. جاه طلب نیستند و منتظرند هنوز کسی بیاید و برای شان کاری کند... چه طور می شود به آن ها فهماند که خودشان بایست گلیم شان را از آب بیرون بکشند؟!

نوشته شده توسط قصه گو در 3:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سیزدهم مهر 1388

دهم مهر ماه هشتاد و هشت/پیرکوه

چند روز است که تنها هستم. جز برای خرید، آن هم چند دقیقه، بیرون نرفتم. به این چار دیواری عادت کرده ام. این روزها «غرور و تعصب» جین آستین را می خوانم. خواندنش مایه ی تفریح است، و چه چیزی لذت بار تر از خواندن رمان قرن نوزدهمی در جایی که تنها هستم! این تنهایی هیچ از من نمی کاهد. حتا سختی گذران تنها بودن مایه ی آزارم نیست. تنها، هربار که به بچه هایم فکر می کنم دلم می گیرد و وجودم سرتاسر تهی می شود...روزها، ناخودآگاه، چشمان حیرت زده و چهره ی متعجب شان پیش چشمم می آید. هنگام حرف زدنم در کلاس، سر تا پا سکوت اند و من ازدحام واژه هایم را می بینم که بر سرشان هوار می شود. هیچ یک شان شوق درس خواندن ندارند، پا در هوایند و سرزمین خیال و آرزوشان مهجور و محصور است. بی انگیزه اند و نا آشنا به دنیای نو.

          بچه هایم دست های شان زیاده از حد زمخت است و پوست شان بیش از اندازه خسته. ذهن شان ساده و کند و تفریح شان خندیدن بی دلیل است...هرگاه که پا به مدرسه می گذارم همه ی این فکرها به ذهنم می تازند و من سست و بی رمق، رو به روی آدم هایی می ایستم که هیچ نقطه ی اشتراکی با آن ها ندارم! آن وقت، توانم را مضاعف می کنم، با روی خوش و کلام پر از شعف برای شان از خیال و آرزو حرف می زنم و به شان می گویم بیرون از این جا زندگی طور دیگری است؛ زندگی اسم دیگری دارد و دنیا لحظه به لحظه تغییر می کند....

          تا به حال برای شان از هر دری حرف زده ام. از این که فردوسی که بود و چرا «رنج برد در این سال سی»؛ از این که تاریخ ما پیش از این چه بود و حالا کیستیم؛ از این که چرا آمده ام میان آن ها و کوهستان را دوست دارم...

          هنگام صحبت هایم می دانم که حوصله شان سر می رود، بس که گفته هایم نا آشنا و غریب است. من در میان آن ها احساس غربت می کنم...

نوشته شده توسط قصه گو در 3:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سیزدهم مهر 1388

چهارم مهرماه هشتاد و هشت/پیرکوه

فردا روز اول کاری در مدرسه است. مثل همیشه ذهنم را از هر ذهنیتی پاک کرده ام. بی هیچ خیالی مدرسه را شروع می کنم. اندیشه ام چند چیز ساده و روشن است: ریاضی طریقی ست برای تفکر، و ثمره اش ایجاد نظم فکری است. با همین اندیشه کارم را آغاز می کنم....

نوشته شده توسط قصه گو در 3:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سیزدهم مهر 1388

سوم مهرماه هشتاد و هشت/پیرکوه

این جا اقوال متفاوتی درباره ی زندگی هست. یکی می گوید پانزده ماه است که آب جیره بندی ست، دیگری می گوید تا ده روز دیگر آب باز می شود، یکی می گوید از سرمای زیاد آدم استخوان می ترکاند.... به هیچ یک از این حرف ها وقعی نمی گذارم. این جا فقط «عادت» مردم به این «زندگی» متعجبم می کند. همه چیز برای شان «عادی» ست: جیره بندی آب عادی است، زندگی با نفت عادی ست، خطوط فیبر نوری هم عادی ست. من هنوز با بهت به این عادات مردم پیرکوه خیره هستم.

          صبح گردش کوتاهی در ده داشتم. خنکای صبح وجودم را تازه کرد. چشمم که به کوه ها و ابرهای نزدیک پیش رویم افتاد، غربت و دوری از خیالم دور شد. دستانم را به پشت زدم و راه سراشیب ده را در پیش گرفتم. خیلی وقت بود که پا گذاشتن روی گل و لای زمین های روستایی از یادم رفته بود! با هر قدم، خیال دوران کودکی و باغ بزرگ پدربزرگ در خیالم نقش می خورد و رنگ می گرفت. نخستین سر خوردن روی گل نرم و لغزان و هراس ولو شدن روی زمین، نخستین ترس از دیدن سگ محلی و زل زدن به چشم های آن و آهسته قدم برداشتن، نخستین شرم از چشم دوختن به دختر روستایی که با حضور ناآشنای تو ریز می خندد و سر به سوی خانه بر می گرداند، نخستین دلهره از پا گذاشتن در مسیری نا آشنا... همه ی این ها، خیلی زود در خاطرم زنده شد...

نوشته شده توسط قصه گو در 3:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم شهریور 1388

 

"فرض کن خوابیدی و خواب دیدی رفته ای بهشت! و فرض کن آن جا گلی شگفت و زیبا چیدی! و فرض کن بیدار که شدی گل در دستت بود! وای، آن وقت چه؟۱"

ساموئل تیلور کولریج(۱۸۰۱-۱۷۷۲)،شاعر انگلیسی

۱.گردر،یوستین،دنیای سوفی،نشر نیلوفر،چاپ هشتم،ص ۴۰۳.

 

نوشته شده توسط قصه گو در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم مرداد 1388

دختری به نام غزل

سهم من از دلتنگی

دختری ست که شب ها کنارم راه می رود

دستم را می گیرد

با من می گرید

برایم چای می ریزد، شعر می خواند

و مرگ ِ پیر را

که هر روز به دنبالم است

پی می کند.

دختری به نام غزل

که چشم هایش

سهم من از خوشبختی است

و نگاهش

با آب هایی که به آن سوی دریاها می روند

جاری ست.

«غزل»ی که تنهایی ام را می شکند

واژه هایم را می روبد

و ترس هایم را شب به شب

به تن می گیرد و می خوابد...

نوشته شده توسط قصه گو در 4:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

نوزدهم مرداد 1388

Legenie est une Longue Patience

نبوغ همانا شکیبایی طولانی است

جورج بوفون

زیست شناس فرانسوی۱۷۸۸-۱۷۰۷

نوشته شده توسط قصه گو در 0:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیستم خرداد 1388

رای نادرست و نادرستی رای

۱

امروز یک روز تمام انتخاباتی را گذراندم. پی گیر اخبار و اتفاقات بودم و مدام به روزنامه ها و تلویزیون و ماهواره رجوع داشتم. برآیند همه ی ماجراها این است: اوضاع، نفس گیر و پر تنش است. در خیابان ها، مردم(بیش تر جوان ها و میانسال ها) کار ستادی می کنند، با این حال خیلی پیش می آید که مثلا در یک مسیر کوتاه شهری، در یک تاکسی، با آدم هایی روبه رو شوی که می گویند: «چه فرقی داره... .» من این وقت ها ساکت می نشینیم، می گذارم طرف حرفش را بزند، بگوید و خودش را تخلیه کند. به خودم می گویم: «نباید با آن ها مقابله کنی، درد به استخوانش رسیده.» به نیمه ی راه که می رسیم، بی مقدمه و آرام می گویم: «ولی قراره چهار سال دیگه هم زندگی کنیم.» حواسم هست که صدایم آرام باشد و لحنم، به دور از تسلط. بر می گردند و نگاهم می کنند. انگار که تا حالا حواس شان نبوده که آن جا نشسته ام. من لبخند می زنم، یعنی این که: «حق با شماست، ما رنج کشیده ایم.» و پیش از آن که حرف بزنند حرف هایم را به آن ها می گویم. در آن نیمه ی راه باقی مانده، تمام تلاشم را به کار می بندم که همشهری هام باور کنند  اوضاع تغییر کرده، باور کنند می شود بهتر زندگی کرد. به آخر راه که می رسیم، همشهری ها با من خوش و بش می کنند و می گویند: « چه فرقی داره...» می خندم و با صدای بلند می گویم: «ولی قراره چهار سال دیگه هم زندگی کنیم!»

۲

«سرخوردگی» یکی از آفات حکومت های شبه دموکراتیک است که دستاویزشان شعارهای مبتنی بر حق شهروندی است. حال اگر ادعاهای ایدوئولوژیک را به سبد وعده های حکومت هایی از این دست بیفزاییم، به طور طبیعی وزن مطالبات، به واسطه ی به میان آمدن باورهای ایمانی، سنگین تر می شود. یعنی اگر بتوان با دلایل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ناکامی های حکومتی را توجیه و به نحوی ارائه ی طریق کرد، به هیچ روی نمی توان توجیهی ایمانی در به وجود آمدن وضعیتی نابسامان  بیان نمود.[۱] نمونه ی کامل چنین وضعیتی، نظام خودمان است که گرچه در نام، جمهوریت را مقدم بر اسلامیت مترتب دارد، اما تعیین کننده ی بسیاری از رخدادهای اساسی حکومتی، رفتارِ دموکراتیکِ مبتنی بر باورهای جمهوری نیست، بلکه باورهای ایمانی (و در این جا دقیقا اسلامی) است که باعث تشویق یا سرخوردگی می شود.

     تقریبا در هر انتخاباتی در کشور ما مسئله ی نخست بحث در انتخاب کاندیدای مورد قبول نیست، بلکه مسئله در «اصل انتخاب» است. به عبارت دیگر بسیارانی بر این باورند که اصولا هیچ انتخابی کارساز نیست. پاسخ به این پرسش(بهتر است بگوییم پرسش تاریخی) نیاز به شناخت جامعه ای دارد که به این باور معتقدند. اگر در سال های ابتدای بعد از انقلاب، دگراندیشانی از مسببان انقلاب بودند که به دلیل کنار ماندن از سیستم حکومتی و گاه نیز حذف از عرصه ی سیاسی و حتا قلع و قمع شدن از عرصه ی اجتماعی، به این باور رسیدند، اکنون پس از گذشت سه دهه، طیف های دیگری نیز وجود دارند که به این جامعه پیوسته اند. مهم تر از همه، کسانی اند که به دلیل مشکلات جدی معیشتی، انگیزه ی کافی برای حیات اجتماعی و سیاسی در آن ها وجود ندارد، و از آن جا که عموما مربوط به طبقه ی متوسط، یا متوسط رو به پایین جامعه هستند، اصولامحدوده ی توقعات اجتماعی آن ها معیشتی است، و بد این که چنین توقعاتی نیز فاقد عنصر آگاهی بخش می باشد. یعنی اگر در سبد نیازهای چنین افرادی مطالبات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مانند حق شهروندی، خدمات و رفاه اجتماعی، آزادی های سیاسی، دستیابی آزاد به اطلاعات، بهره مندی از هنر(به عنوان یک وجه از نیازهای انسان امروز) و... وجود می داشت، انگیزه های متعددی برای نقش پذیری این طبقه از جامعه در رفتارهای سیاسی فرصت بروز پیدا می کرد.[۲]

     متاسفانه ناکارآمدی دولت ها در بخش اقتصادی در این سال ها، راه هرگونه توجیه و ترغیب جامعه ای را که به باور «بی تاثیری» رسیده اند، چنان ناهموار می کند که گاه تلاش برای هرگونه تغییر بی ثمر به نظر می رسد. با این حال، این همه ی ماجرا نیست. به نظر می آید می توان با نشانه هایی «رای نادرست بی تاثیری» را رد کرد.

     ساده ترین راه شاید به برهان خلف باشد. به عبارت دیگر باید دید با کنار ماندن از عرصه ی سیاسی چه دستاوردی حاصل می شود؟ اما پیش از آن باید در مسئله ای تامل کرد و آن میزان تاثیر در انتخاب است. پدیده ی سرخوردگی از آن جا ناشی می شود که مردم اصولا غیر سیاسی ما، بی آن که در حیات اجتماعی خویش به حقوق ساده، روشن و ابتدایی سیاسی خویش واقف باشند، انتظار دارند تنها در یک انتخاب به همه ی خواسته های خود برسند. به همین جهت میزان حداکثر کارایی را از انتخاب خود انتظار دارند و با این پیش فرض نگاه سیاسی خود را شکل می دهند. پرسش جدی این است که در نخستین و اساسی ترین کانون اجتماعی جامعه، یعنی خانواده، به چه میزان رفتارها و عادات سیاسی در اداره ی خانواده از سوی رئیس خانواده (عموما پدر) اجرا می شود؟ اعضای خانواده به چه میزان برای تحقق خواسته های خود تلاش می کنند؟ رفتارهای دمکراتیک به چه میزان در حیات خانواده جاری ست؟[۳] پرسش هایی از این دست که پاسخ همه ی آن ها تقریبا منفی است، ما را به این باور رهنمون می سازد که در جامعه ای که فاقد بینش سیاسی آگاهانه است اعضای آن نباید نگاه حداکثری و مطلق از انتخاب خود داشته باشند. چراکه آن ها در هیچ یک از مناسبات زندگی خود رفتار سیاسیِ در خور را اجرا نکرده اند. برای مثال رعایت حقوق یکدیگر در امور اجتماعی( که فارغ از سیاست ورزی های حکومتی است) در این سال ها تقریبا بی معنا شده است، یا از خرد جمعی و مدیریت امور ساده ی اجتماعی در فعالیت گروه های سیاسی و اجتماعی خبری نیست و نیز اصل انتخاب و احترام به مواضع یکدیگر در کارهای گروهی به دست فراموشی سپرده شده است. نمونه هایی از این دست به سادگی روشن می کند که جامعه ی ما به تنبلی سیاسی دچار شده و طبیعی ست که در وقت انتخاب همت آن که برخیزد و دست به کاری زند ندارد. از سویی دیگر نگاه فردگرایانه، که اصولا جزو مبانی رفتار سیاسی نیست، آفتی است که جامعه ی ما همواره از آن رنج می برد. باور به این که تصمیم اکنون ِاو در تعیین سرنوشت پنجاه سال دیگر این سرزمین (که گرچه ممکن است خود او نباشد، اما فرزندش خواهد بود) نقش دارد، به پنداری مضحک بدل شده است. تنها با کمی تامل می توان به سادگی دریافت که اکنونِ ما حاصل تصمیمات پیشینیان ماست و فردای ما در گرو تصمیم اکنون ما.

      حال بازگردیم به این پرسش اساسی که: با کنار ماندن از عرصه ی سیاسی چه دستاوردی حاصل می شود؟ دو اتفاق عمده حاصل چنین تصمیمی است. یک اتفاق این است که عدم مشارکت به میزان حداکثری اتفاق افتد. در آرمانی ترین حالت نتیجه ی این عدم مشارکت تغییر نظام حکومتی است. اما هزینه های این تغییر چیست؟ چه نظام حکومتی یی می خواهد جایگزین نظام فعلی شود؟ چه تضمینی وجود دارد که این تغییر به سود باشد؟ اشکال کار این جاست که هر تغییری که فرایند آگاهانه را طی نکند، با مشکلات جدی در شکل دهی خود رو به رو خواهد بود. واقعیت این است که عدم مشارکتی که در انتخابات گذشته ی ما رخ داده، با انگیزه های متفاوت و اغلب ناآگانه و از سر غیض و غضب بوده است. این عدم مشارکت تنها زمانی کارساز خواهد بود که هم وحدت رویه و انگیزه ی واحد داشته باشد، و هم پیش از آن نظامی مدون و کارا مبتنی بر واقعیت های مذهبی، قومی و ملی ما مدون شده باشد.

      اتفاق دیگر در عدم مشارکت این است که به دیگران که از حق رای خود بهره گرفته اند اجازه داده ایم تا انتخاب خود را بر ما تحمیل کنند. آن وقت ما بایست عمر خود را در انتخابی بگذرانیم که هیچگونه چالشی با آن نداشته ایم. احتمالا از آن انتخاب رنج هم می بریم و خیلی زود آه و ناله و افغان ما به آسمان هم بلند خواهد شد!

      صورت قضیه این است: «انتخاب ما ممکن است اندک تاثیری در سرنوشت ما داشته باشد.» خلف آن را در نظر می گیریم: «انتخاب ما قطعا هیچ تاثیری در سرنوشت ما ندارد.» در این صورت بایست قبول کنیم که در نظام فعلی فاقد حیات اجتماعی و سیاسی هستیم. بنابراین هرگونه رفتاری حاکی از تلاش برای زندگی، به قاعده بی فایده است، چون زندگی ما خلاف آرمان های ماست و نتیجه اش رنج و محنت است. اما واقعیت جاری، خلاف این است. کسی که چهار سال گذشته رای نداده است، در تمام این چهار سال واقعیات را لمس کرده، رنج برده و در کوران تمام بحران ها اعم از فقر، فساد، بی کاری، خفقان، سو مدیریت و .... زندگی کرده است. پس به طور حتا ناخواسته دارای حیات اجتماعی و سیاسی است. و این خلاف فرض ماست. چون فرض بر این است که فاقد حیات اجتماعی و سیاسی هستیم. هرچند که این تناقض آشکار، بی آن که به زبان ریاضی نمایش داده شود، ملموس و مبرهن است.

پس نتیجه ی رای نادرست بی تاثیری، تنها به تعویق انداختن روند تدریجی اصلاحاتی است که بایست در نظام حکومتی ما ایجاد شود؛ و عدم مشارکت بیش از آن که واکنش به کاستی های نظام حکومتی باشد، نتیجه ی تنبلی سیاسی و عدم آگاهی ماست.  

۳

تقریبا از سه هفته ی پیش انتخابم مشخص شده است. من تصمیم دارم به دولت کروبی رای بدهم. درست تر این است که بگویم از میان دولت موسوی و کروبی به دولت کروبی رای می دهم. چراکه اگر فقط یکی از این دو شرکت می کردند، بی شک انتخاب من محدود به همان یک نفر بود. اما حالا در مقام مقایسه دلایلی دارم که انتخابم را به سمت دولت کروبی متمایل می کند. هرچند که به هر دو دولت نقدهای مهمی وارد می دانم، اما در موقعیت کنونی که ناگزیر باید انتخابی داشت، با در نظر گرفتن این نقدها یکی را برمی گزینم.

     با این حال قصدم از این نوشته برشمردن دلایل رای به دولت کروبی نیست. در واقع می خواهم به نادرستی رای یی که در سطوح جامعه ی ما شیوع پیدا کرده بپردازم. بنابراین هدف بحث من نگاه آسیب شناسی به پدیده ی انتخابات است. هرچند گمان می کنم ناچار باشم در خلال سخنانم دلایل رای به دولت کروبی را برشمارم.

      موج سبز! عبارتی که این روزها به وفور می شنویم. دخترها و پسرهایی که یا پیراهن سبز پوشیده اند، یا شال سبز به گردن دارند و یا پارچه ای سبز به پیشانی، دور بازو یا مچ شان بسته اند. قرار است این ها نشانه ی همبستگی باشد. نشانی باشد برای با هم بودن. موسوی سید است، معروف به میرحسین. منتسب به سادات موسوی و طبیعتا از تبار اهل بیت. مردم ما سیدها را دوست دارند. سادات، فرزند زهرا (س) هستند، از تیره ی محمد (ص). سیدها همیشه محترم بوده اند. و اشکال از همین جا ناشی می شود. سید بودن یک نشانه ی تیپیک است. «تیپ» در سیاست محلی از اعراب ندارد، چون قرار نیست رئیس جمهور قهرمان یا ضد قهرمان باشد. این نشانه ها بیش تر به درد ورزش می خورد، مثلا یک سرمربی اگر تیپ خاصی بیافریند، صد البته اگر نتیجه هم نگیرد قهرمان می ماند. رئیس جمهور وظیفه اش مشخص است. او با برنامه هایی به میدان می آید، وعده هایی می دهد و چهار سال فرصت دارد آن را اجرا کند. اگر در اجرای برنامه هایش ناموفق بود، بی تعارف باید کنار برود. این حالت را مقایسه کنید با آخرین کشتی رسول خادم (در نقش قهرمان) که وقتی پیش چشم میلیون ها نفر در تهران به کشتی گیر قدر کوبایی باخت، از محبوبیت اش هیچ کاسته نشد و هنوز جهان پهلوان نام دارد. او ناکام شد، اما اذهان عمومی کنارش نگذاشتند؛ و یا علی دایی (در نقش ضد قهرمان) با این که تیم ملی را به موقعیت حذف از جام جهانی کشاند، رای مردم تمام به قصور او نبود. چنان که اگر فدراسیون برای تبرئه ی خود، او را قربانی نمی کرد، افکار عمومی تاب آن را داشت که او سرمربی باشد. خلاصه این که محبوبیت تیپیک و قهرمان پروری به دنیای سیاست ارتباطی ندارد(حالا اگر رئیس جمهوری پیدا شد که علاوه بر ایفای نقش ریاست جمهوری، قهرمان هم بود، دست مریزاد!).

      قابل درک است که در شرایط بغرنج کنونی، باید دستاویزی تدارک دید تا به هر راهی رای حداکثری ایجاد کرد تا تکلیف انتخابات در دور نخست یکسره شود و حتا اگر به دور دوم کشیده شد، تضمینی برای انتخاب کاندیدای اصلاحات وجود داشته باشد. اما با این حساب باید بپذیریم که هدف، وسیله را توجیه می کند؟ آیا برای رسیدن به رای حداکثری باید به دستاویزهای غیرخودآگانه دست زد؟ براستی چه درکی از نشان مشترک وجود دارد؟ آیا این باز استفاده ی ابزاری از مذهب نیست؟ این که شمایل طرفدارن موسوی به بسیجیان زمان جنگ و یا گاه طفلان مسلم شبیه می شود، بازگشت به مفاهیمی نیست که ما را، درست یا نادرست، به این جا کشانده؟

      در اصل انتخاب نشان مشترک، برای هر حرکت سیاسی، نمی توان اشکالی گرفت. نشان مشترک نشانه ی وحدت است، و وحدت تضمین کننده ی هر حرکت سیاسی. اما نمی توان به انگیزه ها و تاثیرات انتخاب نشان بی تفاوت بود. شاید جای این بحث ها به لحاظ اوضاع پرتنش سیاسی این روزها، بعد از انتخابات باشد، اما گفت و گو درباره ی آن خالی از لطف نیست. کمترینش ایجاد آگاهی نسبت به رفتار سیاسی است. آگاهی یی که به نظر می رسد کمتر به وجود آمده باشد.

     طبیعتا ایجاد کارناوال، رقص و پایکوبی از ملزومات رفتار انتخاباتی نیست. گرچه وجودش مانعی به حساب نمی آید. به شرط آن که سایر رفتارهای آگاهانه نادیده گرفته نشده باشد.

     بحث بر سر موج فزاینده و حباب وار طرفدارن موسوی است که هر روز به تعدادشان افزوده می شود. بی شک این امر در کوتاه مدت اتفاق فرخنده ای است. اما این که چرا و چگونه این موج شکل می گیرد، بحثی است که نتایجش در درازمدت زوایای پنهان خود را آشکار می کند. خیلی ها به این پرسش که چرا به موسوی رای می دهی می گویند: «طرفداراش زیادن...موسوی رای میاره.» در اظهارنظرهایی از این دست به جای آن که مشخصه های رئیس جمهور پیدا باشد، مشخصه های یک قهرمان به چشم می خورد. آیا قرار است موسوی قهرمان ما باشد؟ قهرمان را می شود دوست داشت، می شود با او گریست، می شود از او دلخور شد. اما نمی شود او را نقد کرد.

     مهندس موسوی امشب به صراحت رنگ سبز موج خود را الهام گرفته از اهل بیت عنوان کرد. این باور آیا باید جایی در زندگی امروزه ی ما داشته باشد؟ آیا نمی توان رفتار سیاسی مردم در مواقع حساس این چنینی که همه به آن توجه دارند به توجه به مشخصه های جدیدتری شکل داد. باید بپذیریم که از این فرصت برای اجاد باورهایی جدید استفاده نکردیم، و تنها باورهایی از گذشته را دستاویز کرده ایم، بی آن که در آن نوآوری ایجاد کنیم.

      سوی دیگر این موج فزاینده تاثیری است که در جبهه ی دیگر طرفداران اصلاحات به وجود آورده. موجی که برپایه ی بیشتر احساسات شکل گرفته، چراکه هیچ تناسبی با عملکرد مهندس موسوی ندارد. در این جای شک نیست که میرحسین تا همین روزهای گذشته حرف های کلی می زد، جهت گیری های مبهم داشت، صراحتا اعلام موضع نمی کرد، برنامه هایش تدوین نشده بود و حتا هنوز از تیم او خبری نیست. بنابراین نمی توان رشد فزاینده ی طرفداران او را مربوط به برنامه های ریاست جمهوری او نسبت داد. در سوی دیگر جبهه ی اصلاحات کروبی قرار دارد که پیش از همه به میدان آمد و به قاعده می بایست طرفداران او بیش تر از موسوی یا به اندازه ی او باشند، حال آن که خلاف آن به نظر می رسد. جوی حاکم شده که چون طرفداران موسوی بیش تر اند، پس باید به سوی او رفت! با این که هیچ آمار رسمی و تقریبی برای این ادعا وجود ندارد، اما جو حاکم این طور است، و دقیقا نادرستی رای در این جاست.

      آیا تفاوت موسوی و دولت کروبی (مجبورم بگویم دولت کروبی، چون دست کم تعدادی از اعضای تیم کاری اش مشخص شده اند) تا این اندازه است؟ اگر معیار تفاوت ها را بر اساس برنامه ها بگذاریم، طبیعی است که چنین تفاوتی بی معنا می شود. اثبات این گزاره فرصت دیگری می طلبد، اما به سادگی امکان پذیر است.

     با این احوال مقتضی است که توجه بیش تری به رفتار انتخاباتی داشته باشیم، چرا که هر انتخابات فرصتی است برای ایجاد باورها و رفتارهایی جدید تا با آن سطح سیاسی جامعه اندکی رشد کند. با این حساب زیبنده نیست که چنین فرصت هایی با رفتارهای ناآگاهانه سوخت شود. چون پس از تشکیل دولت و آغاز به کار، اداره ی جامعه ای احساسی و ناآگاه به مراتب مشکل تر از اداره ی جامعه ای آگاه و نقاد است. به نظر می رسد موج سبز حرکتی است احساسی که با تشکیل کارناوال و رقص و پایکوبی، بیش تر از آن که در پی رفتاری سیاسی باشد، راهی برای شادی و جشن است که مردم ما همواره از آن محروم بوده اند. هم چنین سوی دیگر این موج سبز کوچک کردن حلقه ی جبهه ی دیگر اصلاحات است که با نادرستی رای «کروبی رای کمتری دارد» بر میزان آن افزوده می شود.   



[۱] . باید اشاره کنم که این گزاره ها حاصل تجربه ی زیستی در شرایط ملتهب جامعه ی ماست، فارغ از این که از چه پایه ی استدلالی در مباحث جامعه شناسی برخوردار باشد.

[۲] . باید طیف افراد ایمانی را که به دلیل رنگ باختن باورهای ایمانی در رفتار نظام حکومتی از آن روی گردان شده و به بی تفاوتی رسیده اند را به این جامعه افزود.

[۳] . منظور از رفتار دموکراتیک رعایت این اصل اساسی ست که آزادی هر فرد تا جایی است که ازادی دیگری را مخدوش نکند.

نوشته شده توسط قصه گو در 5:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارم خرداد 1388

شنبه ها با سعدی 3

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟

از هرچه می رود، سخن دوست خوش تر است

پیغام آشنا

نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟

من در میان جمع و

دلم

       جای دیگر است

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر۱

چون۲ هست

اگر چراغ نباشد

منور است

ابنای روزگار به صحرا روند و

                               باغ

صحرا و باغ زنده دلان

کوی دلبر است

جان می روم که در قدمش اندازم ز شوق

درمانده ام هنوز

که نزلی۳ محقر است

کاش آن به خشم رفته ی ما

آشتی کنان بازآمدی

که دیده ی مشتاق بر در است

جانا

      دلم چو عود

                       بر آتش بسوختی

واین دم که می زنم

ز غمت دود مجمر است

شب های۴ بی توام

                           شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم

روز محشر است

گیسوت عنبرینه ی گردن بود تمام

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است؟

سعدی

خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و

وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است


۱. شاهد که در میان نبود شمع گو مباش

۲. ور

۳. برگی

۴. شب ها که

نوشته شده توسط قصه گو در 0:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم اردیبهشت 1388

تمام شد...بالاخره...

نوشته شده توسط قصه گو در 0:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهاردهم اردیبهشت 1388

این جا هنوز باران می بارد سیمین

این نوشته قسمتی از داستان «این جا هنوز باران می بارد سیمین» است که دی ماه هشتاد و هفت نوشته ام. تحریر نخست داستان چندان به دلم ننشست؛ و حتا بازنویسی های چهارم و پنجم آن. سرآخر داستان را رها کردم و بازنویسی اش را به وقت دیگری، در آینده، سپردم.

             داستان «این جا هنوز...» درباره ی «زنانگی» است. روایت آن در قالب نامه است. زنی برای دوستش، سیمین، نامه می نویسد و از فرارش از عشقی که دچارش بوده می گوید. او دچار عشق مردی به نام نادر است که پیشه اش قصه نویسی است و با «نوشتن» او را عاشق کرده. زن از این که مرد مدام او را «تماشا» می کند و در قصه ای می آفریند، رنج می برد. رنجی که در آغاز لذت مدامی بود. او به مرد می گوید که روحش را به هرزگی کشانده است، و چاره را در ترک مرد می داند. مرد را ترک می کند و به خانه ی سیمین پناه می آورد. اما در آن جا به واسطه ی «دیده» شدن، مورد عشق برادر سیمین، بیژن که او نیز پیشه اش قصه نویسی است، قرار می گیرد. با گذشت روزها و عیان شدن «زنانگی» و «زیبایی» زن، عشق بیژن آشکارتر می گردد و زن، چاره را در ترک آن جا می داند. او در این فرار مدام، سرانجام نزد نادر باز می گردد، اما دیگر عاشق او نیست. به او می گوید راهی جنوب است و در لحظات پیش از رفتن، نامه را برای دوستش می نویسد.

در یکی از گفت و گوهای دوستانه ی اخیر، حرف از «زنانگی» به میان آمد. با خودم گفتم حالا که خود داستان توفیق عرضه شدن پیدا نکرد، دست کم بخش هایی از  آن که دغدغه ام در نوشتش بوده را این جا بنویسم. شاید باب تازه ای گشوده شود؛ شاید بتوانم داستان بی سرانجامم را سرانجامی بخشم.

 

«.... با نادر تمام کرده بودم. تو نمی دانستی هنوز. خودش هم نمی دانست. گفته بودم می روم و بر می گردم. اما نمی خواستم برگردم. یک جا باید تمام می شد. خودم را چسبانده بودم به او که چی؟ کسی که مرا نمی شناخت. شده بودم ادامه ای از نادر. همه می گفتند نامزد نادر است، دوست نادر است، زن نادر است. نادر...نادر...نادر. دیدم هیچ چیز از من نمانده. همین طور اگر می ماند باید اسمش را تا ابد یدک می کشیدم. دیدم این خیلی کم است برای بند شدن به او. دوستش داشتم، نداشتم؟.... می گفتی کوچک که بودیم همین طور آدمی را توی دفتر خاطرات می نوشتم. آدمی مثل نادر، که با نوشتن عاشقم کند. گفتم نادر این طوری ست؟ گفتی این طوری ست. گفتم او از چه خوشش آمده؟ گفتی لابد از ظاهر قضیه. گفتم فقط ظاهر قضیه؟ گفتی از خودش بپرس....گفت مگر ظاهر قضیه بده؟ خندید؛ سرخوش و بی اعتبار. گفتم آن قدر از این زن ها نوشته ای که مرا هم مثل آن ها می بینی. گفت مگر تو همه ش را خوانده ای؟ خوانده بودم، مگر نه؟.... گفتم خوانده ام....همه ی آن زن هایی که موهای شان شلال و بلند و سیاه است و چشم هاشان، فقط چشم نیستند، دره ای تاریک و سیاه اند که وقتی می رسی به آن ها، گزیری نداری از سقوط. زن هایی که تاثیرشان از عطری ست که می پراکنند.

               گفت آن همه زن نیست و یک زن است. گفت به نگاه تو کثرت می آید، در نگاه من وحدت است. گفت مثل نقش های قالی که گرچه کثیر اند، اما نقش وحدت می زنند. همین ها را می گفت که آدم را پابند خودش می کرد. ...گفتم نادر هم می گوید ظاهر قضیه، ولی نه طوری که تو گفتی. گفتی ظاهر، ظاهر است دیگر.»

«...چشم ها به آدم دروغ نمی گویند وقتی رو به روی آینه به خودت زل می زنی. به خودت می گویی کی هستی. چند وقت است خودت را ندیده ای؟ بعد به صرافت می افتی این چشم ها، این صورت آشناست، ولی نمی شناسیش انگار. هر روز چند نوبت خودت را دیده ای آن تو. اما فقط چند دقیقه؛ به اندازه ی کشیدن خط چشم، سایه انداخت گونه و رنگ کردن لب ها. بعد هم هرچی که دم دستت هست ریخته ای توی کیف و آماده ی رفتن شده ای. دست آخر یک بار دیگر خو توی کیف و آماده ی رفتن شده ای. دست آخر یک بار دیگر خودت را ورانداز کرده ای که همه چیز درست باشد. شالت را هم مرتب کرده ای که موهات نه تو باشد، نه بیرون. همین. ولی امروز که خودم را تماشا کردم قصه چیز دیگری بود. دیدم هنوز شبیه همان زن هایی هستم که نادر می نوشت. زن هایی که موهای شان توی گودی کمرشان می لغزید. به ش می گفتم خسته نمی شوی این قدر از من می نویسی؟ می گفت خسته نمی شوی هر بار می پرسی؟ در می رفت از جواب. اما باز توی قصه ای مرا کنار مردی می نوشت که هیچ شبیه خودش نبود. و من تا به خودم بجنبم آن مرد می رفت و دیگری می آمد و باز من بودم که توی بغل کسی می خوابیدم که نادر نبود. می گفتم پس چرا این مردها شکل تو نیستند؟ می گفت کسی که نمی تواند خودش را بنویسد. هرچه بنویسد سایه ای از اوست، که خودش نیست. می گفت هر کی فقط می تواند دیگری را بنویسد، چون که او را تماشا می کند، جزء به جزء. می گفت یک روز اگر شکل خودم را بیافرینم، آن روز تمام می شوم من؛ برای همیشه. توی آینه تماشا می کردم خودم را و می دیدم جزء به جزء همانم که نادر می نوشت. با همان پوست روشن و نگاه خیره. خیره به جایی در دور دست ها. مثل همان هایی که می نوشت: ایستاده است پشت به ساحل و خیره نگاه می کند به دورترین نقطه ی دریا. راستش، بدم نمی آمد که توی قصه هایش باشم، توی همه ی آن ماجراها، اما می خواستم او کنار من باشد. وقتی مرا می نوشت که از خواب هایم رنج می برم و از ترس خواب، شب ها بیدارم و بی خودی راه می روم و با خودم حرف می زنم، می خواستم مردی که آن طرف تر، توی آن اتاق تاریک لعنتی خوابیده او باشد. می خواستم وقتی من، زود تر از آن زن که اسمش را می گذاشت مینا، می دویدم و سرک می کشیدم و آن مرد را که اسمش را می گذاشت مراد، می دیدم، او باشد که بی خیال و راحت، طاق باز و با دهان باز آن جا خوابیده، با همان موهای خرمایی و بینی عقابی اش. اما مینا دست دست می کرد و هی راه می رفت و پدرش را یاد می آورد که او را سال ها پیش به زور  فرستاده است تهران که درس بخواند و کسی بشود و راه نرفته ی او را برود و تمام کند. بعد مینا می رفت و بی خودی کتری را آب می کرد؛ بی خودی زیرش را آتش می کرد؛ بی خودی با خودش حرف می زد و تا برود پیش مراد صبح شده بود دیگر.  همان ماه های اول به ش گفتم تو داری مرا در خودم تکرار می کنی، روحم را به هرزه گی کشانده ی نادر. گفت تو خودت را ول کرده ی چسبیدی به این قصه ها. گفتم ولی تو این ها را می نویسی که من را پیدا کنی. گفت من تو را پیدا کرده م، خیلی پیش تر از این ها. از همان شب اول....»

«....می دانی سیمین، آدم این جا توی قصه ها هم در امان نیست حتا. همین که یک نفر اراده کند، قضا و قدر دست به دست هم می دهند و تو را از غار تنهایی و بی خبری ات می کشند بیرون.

               و تو همین که پا از غار خودت بیرون گذاشتی، نور آن خورشید لعنتی عشق چنان به چشمت می زند که اگر هزاران دست هم سایبان چشم کنی، گزیری نداری از نور خوردن و مستحیل شدن. حالا چه بهانه ات کشتن دیو و دد باشد و مثل آن بیژن[1] بیچاره چشمت ناخودآگاه به خیمه ی منیژه بیفتد و همان خیمه بشود چاه تو و آن قدر بمانی و بمانی تا رستم دستان بیاید و نجاتت دهد؛ یا مثل شیرین، بی خبر و خوش خوشک در هوای خودت در مرغزار باشی و چشمت ناخودآگاه به تمثال های تصویرگر بیفتد و آن قدر برایت دانه بپاشد تا به دام بیفتی و دست آخر، کنار بالین صاحب تمثال سینه ات را بدری؛ هرچه باشد توی قصه ها همین که صاحب جمال باشی در امان نیستی و عذرت خواسته است. حتا اگر مثل شکر[2] خیلی هم زن باشی و نخواهی بند عفافت را شل کنی، طرف پیدایت می کند و از تو کام می گیرد؛ گیرم نه با تو، با سایه ای از تو...»



[1] . یکی از پهلوانان قصه های شاهنامه (در قصه ی بیژن و منیژه).

[2] . یکی از شخصیت های منظومه ی خسرو و شیرین که خسرو در زمانی که در کشاکش رابطه با شیرین است و شیرین خود را از او کنار نگه می دارد، با او کامکاری می کند.

نوشته شده توسط قصه گو در 2:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سیزدهم اردیبهشت 1388

شنبه ها با سعدی 2

من آن مرغ سخندانم...

اگر دستم رسد روزی[1] که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را

شبی

دستی برافشانم!

چنانت دوست می دارم

                              که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و

من

صبر از تو نتوانم.

دلم

      صدبار می گوید

که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره

دیده می افتد

                 بر آن بالای فتانم.

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی[2]

وگرنه

باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم!

رفیقانم سفر کردند

هر یاری

به اقصایی،

خلاف  من

که بگرفته ست دامن در مغیلانم.

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینیم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی بینیم.

فراقم[3]

سخت می آید

ولیکن

صبر می باید

که گر بگریزم از سختی

رفیق سست پیمانم.

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و

تنهایی

شب هجرم چه می پرسی، که روز وصل حیرانم!

شبان

آهسته می نالم

                   مگر دردم

                              نهان ماند

به گوش هر که در عالم

                        رسید آواز پنهانم.

دمی

با دوست

در خلوت

به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی خواهم

که با یوسف به زندانم!

من آن مرغ سخندانم

                            که در خاکم رود صورت؛

هنوز آواز می آید به معنی از[4] گلستانم!



[1] . وقتی

[2] . ننشینی

[3] . فراقت

[4] . که سعدی در

نوشته شده توسط قصه گو در 1:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجم اردیبهشت 1388

شنبه ها با سعدی1

دیدم حالا که هر کدام ما یک گوشه ی این دنیا هستیم، بهانه ای بسازم برای جمع خوانی یک غزل در غیاب هم. حاصلش شد شنبه ها با سعدی.

...عقل به ناکام رفت!

هر که دلآرام دید

        از دلش آرام رفت

چشم ندارد[1] خلاص، هر که در این دام رفت.

یاد تو می رفت و

ما

عاشق و بی دل بُدیم[2]

پرده بر انداختی، کار به اتمام رفت.

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟

سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟

مشعله ای بر فروخت

        پرتو خورشید عشق

خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت!

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود[3]

ننگ شد و نام رفت!

گر به هم عمر خویش

با تو

برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است

باقی ایام رفت!

هر که هوایی نپخت

یا

به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان، چون برود

خام رفت!

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت.

همت سعدی

به عشق

میل نکردی

ولی

می چو فرو شُد به کام

عقل

به ناکام رفت!

******

از سعدی همیشه یک تصویر در ذهن داشتم: سعدی با عمامه ای بر سر، سه رخی پیدا و چهره ای که هیچ گاه به دلم نمی نشست با آن لبخند تیز و نادلنشین، و محاسنی تنک! چرا که در نگاهم معلم اخلاقی بود که می گفت میازار موری... . حالا تو نوجوان باشی و بازی گوش، سرتق باشی و سر به هوا، ذهنت شلوغ و شلنگ انداز و از تو بخواهند در مدرسه اشعار او را حفظ کنی و ...، خب، این طور هیچ جای آشتی نمی ماند با سعدی. پس به خودم می گفتم: آری، سعدی دوست خوبی نیست!

سعدی را اول بار در آواز شجریان پیدا کردم، در آغاز راه جوانی. وقتی که می خواند: "هر گلی نو که در جهان به دست آید/ ما به عشقشق هزار دستانیم." آواز او و نی موسوی، تار پیرنیکان، سنتور مشکاتیان، دنیایی بود پر از رَنگ و موسیقی. خیال سعدی از آن تصویر جدا شده بود انگار. با او می شد همنفس شد و با خیالش پرید... آری، سعدی دوست خوبی بود!

سعدی را در روزهای عاشقی، همیشه، می شود خواند. در این روزها می شود با او انس گرفت، خو کرد و همنفس شد. اگر دست تقدیر، آدمی را از شور عشق بیندازد، باز می شود با سعدی ماند. آنقدر ماند تا باز به شور عشق در سر بیفتد. لحظه ای نیست که با سعدی همکلام باشی و از عشق بیگانه. او حتا اگر همتش به عشق میل نکند، عاقبت عقلش به ناکام می رود!

          دنیای غزل های سعدی، دنیایی دیگر است: یکسره تسلیم عشق؛ عشقی ازلی که وقتی در کلامش آشکار می گردد دست یافتنی و ملموس است. عشق سعدی، هم از این رو ازلی ست که بیش از هر چیز به «مفهوم عشق» می پردازد. کار او گفتن از مفهومی است که در آن، آرام ِ خاطر با «دیدن» دلارام از دست می رود «دلارام»ی که چنان شوریده اش می سازد که بی هیچ مقدمه و حدیثی بانگ بر می دارد: هر که دلارام... . سعدی در پس ِ برفروختن پرتوی از مشعله ی خورشید عشق، خرمن خاصان را می سوزاند و عارف مجموع را بی نام و ننگ می کند.

          اما این همه ی عشق سعدی نیست. او از دردسر عشق غافل نیست. سعدی برای رسیدن، برای دمی سرآوردن با دلارام، خام نیست! سعدی، شاید بیش از هر شاعری رسم عشق ورزی را در طلب ِ «درد عشق» می داند. او به پیچ و خم های این راه آشناست. از این روست که هر لحظه خوش می داند تا به یاد بیاورد هر که در این راه «نسوزد» عاقبت کار خام می رود. او در عین این تذکار، سختی کار را به جان می خرد و طی مسیر را به گونه ی «معمول» رو بر نمی تابد. سعدی در طلب دوستان قدم از سر می کند!



[1] . باز نیابد

[2] . شدیم

[3] . بودن نماند

نوشته شده توسط قصه گو در 4:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم فروردین 1388

آن روز بارانی

برای کبوتر و کودک؛

که اگر بودند پا به پای این واژه ها می نشستند.

خیلی اتفاقی دیدمش. بعد از آن روز ندیده بودمش. غروب بود و از آن باران های شلاقی رشت می بارید. چشمش که افتاد به من، ایستاد. چند لحظه چشم در چشم هم ایستادیم. باران تندتر شده بود انگار. من نشناختمش اول. صورتش یادم بود، وقتی که آن طور زل زده بود به من یادم آمد. پا تند کرد و آمد طرفم. روی عینکش پر از دانه های باران بود. دیدم چشم هایش انگار برق ندارد اصلن. کشیدمش کنار و آمدیم زیر سقف یک مغازه. باران پیش چشمم می ریخت روی زمین و گوش آدم پر از صدای باران می شد. سرش را انداخته بود پایین. فکر کردم دنبال چیزی می گردد. تا خواستم از حال و احوالش جویا شوم، دیدم زیر لب، آرام، چیزهایی می گوید. هنوز صدایش توی گوشم هست. شاید ندانی، اما می گفت ......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قصه گو در 0:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شانزدهم فروردین 1388

نامه ای برای سیب درخت قامتش

آن سال، همین وقت ها بود که این را نوشتم. بی آن که بدانم، امروز رفتم سراغش. تاریخش را که دیدم، یکه خوردم. گفتم تو که می آیی و این جا را می خوانی، این را هم بخوانی، شاید یاد آن وقت ها کردی .

       و حتا بیش تر از این. دیدم هنوز همه فقیر هستیم، فقیر و فراموشکار، فقیر و فراموشکار و زخمی...

 

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده ی کنایت رفت.

مجالِ ما همه این تنگ مایه بود و، دریغ

که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت.

احمد شاملو

"... و چه حکایت غریبی ست این قصه، که از آغاز همه شور بود و گاه مایه ی شرم؛ که ما بازی گران ِ نقش ناشناس ّ کم بلد، نه توان ِ پوشیدن رخت ِ دیگر بر تن داشتیم، نه توان به رُخ کشیدن ِ آن چه که به تن. و گذر از میان ِ پس و پیچ ِ روزهای در راه، گاه، چه تن می فرساید به جدّ.

      حالا «حدیثِ تازه» ساختن، بیش تر به شُعبده می ماند انگار. و«شعبده کاری» یی از این دست، برای انسانی که «دشواری ی ِ وظیفه[1]» بود، شده است مایه ی تنگی. حالا همه فقیر شده ایم، به اعتبار ِندیدن ِفراخناکی ِ کره ی خاکی مان!

            همه ی غصه ی من آن است که عادت شده است به نشنیدن؛ ندیدن؛ نگفتن. آدم قدم بر می دارد، زور می زند  و به یک یاعلی کنده می شود، اما آن نیمه های راه، بی آن که بخواهد و یا حتا بداند، کسی، چیزی یا اتفاقی حادث می گردد و قصه دیگر می شود. آدم دیگر یادش می رود به شنیده شدن؛ دیده شدن؛ گفته شدن... . حالا همه ی ما فراموشکار شده ایم، به اعتبار ِعادت کردن به گذران ِ نشنیدنی ِ ندیدنی ِ نگفتنی!

           می شود از همه چیز دست شُست؛ کنار کشید و نشست. می شود از دیگران دست برداشت. می شود نگرفت پی ِ بسیاری از چیزها را. می شود عادت کرد به نا بسامان بودن دیگران. می شود تیشه ای جُست و افتاد به جان ریشه. اما وقتی مجبور می شوی ریشه ی  دوانده ات را بزنی، گیریم نه از ته، باید کلی وقت و حوصله بگذاری، نکند تیشه ای که می زنی، زخم کند بال کسی را. آخر زخم زدن به دیگران همیشه آسان تر از زخمی نکردن آن هاست. حالا همه ی ما زخمی شده ایم،  به اعتبار ِ زدن ِ ریشه هامان.

           و در این میانه، غم انگیز، گذر زمان است که بی رحم می تازد به پیش...

           و من خیال شعبده در سر دارم ... خیال انسانی که دشواری ی ِ وظیفه است..." 



[1]  ...انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان دیدن و گفتن

توان انده گین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوه ناکِ فروتنی

توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت

و توان غم ناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی ی عریان.

انسان

دشواری ی وظیفه است...

 «بخشی از شعر در آستانه» احمد شاملو

نوشته شده توسط قصه گو در 1:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجم فروردین 1388

از همین حرف ها

                                                                                                                         به:

 مجید دانش آراسته

کسی چه می داند، شاید تو هم روزی کسی شدی برای خودت. روزگار که یک جور نمی ماند. سیب را بیندازی بالا هزار تا چرخ می خورد می افتد پایین. گیریم تو سیبی باشی که افتادی روی پاتاله ی گه، همه ش که این نیست. یک کم اطرافت را نگاه کن. کی بهتر زندگی می کند. بشر دو تا را کار نداشته باشی گه می زند به همه ی دنیا. تو که خودت نمی خواستی این جوری شود. زندگی همین جوری است دیگر. آخرش هم آدم نمی فهمد چرا آمد، چرا رفت. اصلن این جوری ها نیست که تو فکر می کنی. آدم یه وقتی به خودش می آید که دیگر دیر است. مثلن همین کرامت را نگاه کن. یعنی هیچ کس نبود به ش بگوید مرد حسابی...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قصه گو در 10:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

هجدهم اسفند 1387

وصیت

دوست دارم به کبوتری که هر روز می آید کنار پنجره ام

 بگویم سلام

و برای قطره های کوچک باران

 که می افتند روی خاک و گم می شوند

آرزوی خوشبختی کنم.

دوست دارم به همه ی درخت هایی که ایستاده اند روی زمین

                                                                  این سال ها

بگویم خسته نباشید

و جمعه ها را بیاورم میان روزها

تا غروب ها تنها نباشند،که دلگیر شوند.

دوست دارم کوه ها بروند پی ِ عشقبازی

و لختی بایستم جای شان

 و  رودها بمانند تا گلویی تازه کنند.

دوست دارم به قاب عکسی که جامانده روی دیوار

بگویم دلتنگم

و وقتی "غروب" می آید

برایش آواز بخوانم.

دوست دارم "عصر"ها را ببرم دریا کنار

که تنی به آب زنند

و تابستان را باد بزنم

که آتش نگیرد از گرما.

دوست دارم سفر کنم با خاطراتم

و به شان بگویم

دوست شان دارم.

دوست دارم مادرم وقتی می میرد

 کنارش باشم

و به لحظه ها بگویم درنگ کنند

تا سیر ببینمش.

دوست دارم وقتی زمین ایستاد یک روز

کنارش باشم

و نگذارم کمرش خم شود

و بشکند،

و اگر گریست

اشک هایش را پاک کنم

که نبیند هیچ کس.

دوست دارم برای همه ی قرن های گذشته

 طلب آمرزش کنم

و به قرن گذشته

شعرهایم را ببخشم

تا شفاعتش کنند...

نوشته شده توسط قصه گو در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

هفتم بهمن 1387

آلاسکا چه خبر است؟

«یادداشتی بر داستان «مگر آلاسکا چه خبر است؟» اثر ریموند کارور[۱]

داستان «مگر آلاسکا چه خبر است؟» تصویر کننده ی یک میهمانی است. در آن از چند چیز سخن به میان می آید.  کارل  کفش می خرد، به خانه می آید و حمام می کند. در حمام می شنود که کار مری برای آلاسکا جور شده است. مری می گوید امشب خانه ی جک و هلن میهمان اند. به میهمانی می روند، پیپ جدید جک را امتحان می کنند، حرف می زنند، می خندند، دو بطر کرم سودا می نوشند. مری می گوید کارل امشب دمغ است. می خندند. گربه ی کوچک خانگی، با موشی به دندان وارد خانه می شود. گربه به نظر آن ها حسابی نشئه می آید. این حرف به میان می آید که: «مگر آلاسکا چه خبر است؟» هر چهار نفر مست کرده اند. کارل و مری به خانه باز می گردند. مری می خواهد با کارل بخوابد. کارل به تخت می خزد و تا لبه ی آن می سُرد. سر آخر صدای خرخر مری بلند است، و کارل لنگه ی کفش در دست، روی تخت نشسته و چشم دوخته به دو چشمی که به نظرش آمده از راهرو خیره به آن ها نگاه می کند. این ها با چند چیز کوچک دیگر تشکیل دهنده ی داستان «مگر آلاسکا.. » هستند. این چیزها هرگز بدل به حادثه ای نمی شوند. هیچ یک از این چند چیزها نسبت به دیگری ارجح نیستند. به همه ی آن ها به یک اندازه پرداخت می شود، و همین نسبت ِ به اندازه، احساس نوعی خالی بودن را در مخاطب ایجاد می کند. به خصوص که بیش تر داستان در میهمانی می گذرد و در آن جا حرفی به میان نمی آید یا اتفاقی نمی افتد که به کُنشی تبدیل شود. حتا زمانی که گربه حضوری به ناگاه در دستان دارد، تاثیرش از جنس باقی اجزای داستان است. یا وقتی که مری به دنبال جک می رود و در آشپزخانه دستش را دور کمرش حلقه می کند، می خوانیم که کارل «تماشای شان کرد که راه می روند. بعد خیلی آهسته به جلو خم شد. چشم هایش را تنگ کرد. دید جک به طرف ردیفی در قفسه دست دراز کرد. مری خودش را به پشت جک چسباند. دست هایش را دور کمر او حلقه کرد.» وادامه ی داستان قطع به جمله ای از هلن می شود: «شماها جدی می گویید؟» و دیگر هیچ گاه داستان به سراغ این صحنه نمی آید.

            بیش ترین چیزی که این نسبت مساوی را پر رنگ می کند، گفت و گوهای ول و پخش چهار آدم داستان است. گفت و گوهایی که پیرامون چیز خاصی نیستند. آدم های داستان، گاه، حرف های خودشان را هم از یاد می برند. و یا وقتی پنداشته ایم که به حرف های هم گوش داده اند، می خوانیم: «چی؟ چی گفتی؟» گفت و گوهایی که از سر اتفاق شکل می گیرند و به همان گونه داستان را پیش می برند. اما همه ی این اتفاق ها، چیزها، و نسبت های مساوی به شدت باور پذیرند. داستان کاملن به آن چه از ابتدا بنا نهاده وفادار است. داستان شرح یک میهمانی است. از هر جهت در ایجاد و به تصویر کشیدن این ضیافت موفق است. آدم ها با این که هیچ پیش زمینه ای از آن ها نداریم، زنده و باور پذیر اند: به واسطه ی حرافی شان دیده می شوند. به سبب احساس قوی شان در برخورد با جزئیات برجسته می شوند. و به مدد عکس العمل های شان نسبت به هم، داستانیت متن را موجب می شوند. هم از این روست که داستان «آلاسکا مگر... » داستان آدم هاست. آدم هایی که اگر نباشند، جز چند واژه، چیزی بر کاغذ باقی نمی ماند.

            از سوی دیگر، باقی ِ عناصر ِداستانی، بدون آدم ها، رمقی برای داستان شدن متن ندارند. این سبُک گیری تا آن جاست که حتا نمی دانیم کارل، مری، جک و هلن چگونه دور قلیان نشسته اند. تصویرها به شدت ساده اند. صحنه ها ساده برگزار می شوند. جملات کوتاه  و گاهی بریده اند. هر بند به بند دیگر سریع و ماهرانه قطع می شود. روایت خشک پیش می رود. تنها بند آخر رفتاری از جنسی دیگر با مخاطب دارد؛ تصویری پر رنگ که وسوسه ی گفتن چیزی را با خود دارد. ما نیز آماده ایم، اما داستان پایان می یابد.

            از میان این چهار آدم، کارل و بعد مری  نقش اساسی در داستان دارند. جک و هلن بیش تر به عنوان دو آدم حاشیه ای در برجسته کردن آن ها موثر هستند. کارکردشان بیش تر در فضا دادن در داستان است؛ چه خانه ی آن ها، که محل ماجراست، و چه به عنوان زوجی که گرچه در پایان با ما نیستند، اما خاطر ِ ما با آن هاست: آدم های دیگر، در جایی دیگر از شهر، که همه ی این داستان ها می تواند متعلق به آن ها نیز باشد. در پایان، مری ِ سرخوش ِ ابتدای داستان، جایش با مری یی که مست کرده و به شدت احساس تنهایی می کند عوض می شود. او به دنبال پناه گاهی است و به نظرش خوابیدن با کارل آرم اش می کند. می خواهد کارل برای او حرف بزند، حواسش را پرت کند: «کارل امشب باد فکرم برود جای دیگر.»

            کارل نیز اوضاعی بهتر ندارد. گرچه او در سرتاسر داستان حالتی ثابت دارد، اما در پایان چاره ای جز این ندارد که با لنگه های کفش به دست، چشم به راهرو داشته باشد. آرامش هر دوی آن ها، دست کم برای آن شب، زایل شده است. این غافل گیری ذره به ذره به داستان تزریق می شود – گرچه سخت است بدانیم کی و کجا؟ به همین دلیل در پایان، بیش تر از آن که متعجب باشیم، احساس خالی بودن به ما دست می دهد.

 



۱. کارور، ریموند، کلیسای جامع و چند داستان دیگر، ترجمه ی فرزانه طاهری، تهران: انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۷.

نوشته شده توسط قصه گو در 2:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوم بهمن 1387

دوباره از همان خیابان ها

این روزها نجدی می خوانم؛ گاهی احمدرضا احمدی و به تازگی شمس لنگرودی. در داستان های نجدی، وقتی که رشت را با آن خیال ِ به قول خانجانی آخر ِ خیال، می بینیم، ذوق می کنم، مثل بچه ها. می خواهم به همه نشان دهم :«اِ این جا رشته، ساغری سازان، کوچی میدان، شهرداری و ... ».

              نخستین بار نجدی را با یوزپلنگانش شناختم؛ ده داستانی که نجدی را به صحنه آوردند؛ تا مرحله ی آخر جایزه ی گردون راه یافتند و انتخاب نخست شدند. داستان هایی سرشار از تخیل و جوهر ِ درونی شعر. زبانی که بی آن که شعر ِ محض باشد، تخیل شعر را داراست. تخیلی که به روایت، ساختار و نظرگاه داستان او راه می یابد؛ انتظار معمول از داستان را پس میزند؛ راه می گشاید به دنیایی که در آن بخاری با صدای گنجشگ ها می سوزد، قدم ها روی قدکشیدن علف ها می ریزد، آب کسی را بغل می کند، فنجان چای را می بینی که در سینی به طرف کسی می رود، روز که خودش را لخت می کند و به تن اسبی می مالد و یا جمعه که پشت پنجره ای است. در این دنیای تازه، اشیاء توفیق ِ این را دارند که به واسطه ی زبانی تازه کشف شوند و از متن برون آیند. نشانه ای شوند که مضمون داستان های نجدی را در عین سادگی و آشنایی، نو می کنند. آن چه که داستان های او را خواندنی و قابل اعتنا می کند، هوشیاری او در به کارگیری یک جهتِ عناصر داستانی است. به کار گیری زبان تازه، شگردی نیست که نجدی به رسم شعبده گران از آستین برون آرد و چشم ها را خیره کند. آن هم برای مردمی که پشتوانه ی سالیان ِ سال شان در ادبیات، شعر است. در واقع، زبان در همان جهتی حرکت می کند که دیگر اجزای داستان های او. زبان وسیله ای می شود برای توصیف اشیاء در بستری تازه؛ رابطه ی اشیاء و آدم ها در بستر این زبان تازه، راه می گشاید به درون پنهان و ناگفته ی آدم ها. اتفاق های ساده و معمول و گاه غریب و تازه، در بستر زبان نجدی موقعیت ممتازی می یابند؛ موقعیتِ ممتازِ پذیرش آدم های داستان های او.

            چندی پیش که صحبت نجدی با خانجانی پیش آمد گفتم: «گرچه نجدی تو داستان هاش چندان به اون چه که در داستان کوتاه معاصر مرسوم و معموله تن نداد، با این همه، با هوشیاری رو این لبه ی تیز حرکت کرده؛ دویده؛ سُر خورده؛ اما هیچ وقت نیفتاده.»

           خانجانی گفت: «کم و زیاد، همینه که می گی.» بعد انگار که دلش گرفته باشد، گفت: «نجدی لوتی بود. محال بود اگه باشه، بذاره دست تو جیبت کنی.» باران بود و خیابان معلم را زیر قدم هامان گرفته بودیم. یاد حرف موحد افتادم که می گفت وقتی نجدی در جمعی بود، مرکز جمع بود. همه حلقه می زدیم دور او.

نوشته شده توسط قصه گو در 11:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیستم دی 1387

چهارشنبه های خانه ی فرهنگ

به یاد چهارشنبه های خانه ی فرهنگ؛ و دوستی که سه سال پیش نوشته ای خواست درباره ی روزهایی که دور هم می نشستیم و داستان می خواندیم. این را همان وقت ها نوشتم. حالا خیلی چیزها فرق کرده: چهارشنبه ها، من و دوستان. اما این نوشته را همان طور که بود آورده ام، بی کم و کاست.

 

چهارشنبه های خانه ی فرهنگ را دوست داشتم پیش ترها؛ حالا نه. ریشه نداشتن یک قصه است و خلاص، اما ریشه دواندن قصه اش بیش تر از این حرف هاست. چون وقتی مجبور می شوی ریشه ی دوانده ات را بزنی، گیریم نه از ته­­، ­­باید کلی وقت و حوصله بگذاری، نکند تیشه ای که می زنی زخم کند بال کسی را.  زخم زدن به دیگران همیشه آسان تر از زخمی نکردن آن هاست. 

 

چهارشنبه های خانه ی فرهنگ را دوست ندارم حالا، چون دوستش داشتم پیش ترها؛ حتی وقتی که اول بارآمدم و پرتاب شدم به شش ماه دیگر که بروم و چیز بخوانم و چیز یاد بگیرم تا وقتی حرف  می زنم چیزهایم چیز باشند. نرفتم؛ ماندم. ریشه دواندم. آخر دوست داشتن آن قدر سخت نیست که دل کندن.

 

چهارشنبه های خانه ی فرهنگ را دوست داشتم آن وقت ها: چون که می نشستیم دور تا دور. هر چیزی که می شنیدی می افتاد توی دور و غلت می خورد و غلت می خورد و غلت می خورد و... و وقتی باز می ایستاد، بیش تر وقت ها همان چیزی نبود که اول بود. ورز آمده بود. حالا اگر حوصله اش را داشتی یا نه، وقت آن بود که بقاپی اش؛ می قاپیدم. یک روز به خودم آمدم و دیدم از این قاپیده ها داستانی ساخته ام. «بازی» تحفه ی آن روزهاست: مهر ۱۳۸۲.

              چیزهایی را که نوشته ام آن اول ها، هیچ گاه پاره نکرده ام؛ گرچه به شان می خندم حالا که می خوانمشان. آن اول ها - چندان دور نیست، سال های ۸۱و ۸۲-  دنیا کوچک بود برای نوشتنم که کم می نوشتم. حالا اما بزرگ شده آن قدر که کم می نویسم. سخت می گرفتم پیش تر ها، حالا نه؛ از سر آسان گیری است که کم می نویسم. کم تر نوشتن زمان بیش تری به من  می دهد که اندیشه کنم. فکر کنم به ماجراها، آدم ها. آدم های داستان هایم را وقتی که صدای شان را می شنوم، می آورم توی اتاقم و در را می بندم. سعی می کنم به حرف شان بیاورم. حرف می زنند؛ من هم. گرچه هنوز لکنت دارم در حرف زدن با آن ها. حرف که می زنند بیش تر وقت ها گوش می دهم و گوش  می دهم. گاهی هم مداد و کاغذ بر می دارم و چند خط می نویسم. این چند خط ها می شوند  طرح هایی که حالا تعدادشان زیاد شده. از روی همین طرح ها، بعد ها، داستان هایم را می نویسم. حالا سَر و سّرم با مردی افتاده که زنش مرده و زندگی سه دخترش را که مدام به او سر می زنند، مسخره  می کند.

             این جور نوشتن را دوست دارم. یک جور کشف است: کشفی از خود به خود. در روند این کشف «ریاضی» یاری ام می دهد؛ ریاضی تو را به مبارزه می خواند وقتی شکستت می دهد. از این راه، انضباط فکری یک قصه گو را بیش از همه ریاضی به من داده است. باید حوصله کنی و دقیق باشی. این دقت و حوصله مرا کمک می کند که ماجرا ها و آدم ها را بیابم.

              «نوشتن» یادم داده که ماجرا ها را از همان جنسی که رخ می دهند روایت کنم، اما پیش از آن، از پس ظاهر آشنای رخداد ها دیده باشم شان.

              با این حال روزهای زیادی است که نمی شود این طور زندگی کرد؛ طوری که لازمه ی نوشتن حرفه ای است. این است که نوشتن برایم شده دیدن و خواندن و شنیدن. چهارشنبه هایی را که دوست داشتم می شد با آن دید و خواند و شنید و نوشت. هر چند کم، هرچند کوتاه.

 

چهارشنبه های خانه ی فرهنگ را دوست داشتم پیش تر ها: چون که گرچه یک چشم بود و می لنگید، نفس می کشید اما. و فکر می کردی این همه را که دیده ای، می تواند شروع یک کار سخت جمعی باشد اما... یک وقت به خود می آیی و می بینی آن چه را که کف یک کار سخت جمعی می دیدی برای پرتاب به بالاترها، همان سقف آن کار بوده، با کلی زور که خود را به آن جا رسانده.

      به قول کارور که در یکی از داستان هایش گفته: «همین طور حرف می زد. برای همه تعریف  می کرد. قضیه بیش تر از این حرف ها بود، و او سعی می کرد با حرف زدن بیرون بریزدش. بعد از مدتی، دیگر دست از تلاش برداشت.»

نوشته شده توسط قصه گو در 11:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهاردهم دی 1387

نگران هستم، پس هستم

پس از تحریر:

ظاهرن برای بعضی از دوستانم این تصور پیش اومده که مطلب زیر همه ش از منه. باید بگم که این قصه از یکی از دوستان هست که در وبلاگش گذاشته بود. من هم خوندمش و نظراتم رو این جا براش گذاشتم. همین. پس تاکید میشه که مطلب زیر که داخل این علامات" " به صورت کج خط نوشته شده از بدون مرز است و باقیش نظر منه در مورد نوشته ش.

رفیق در بدون مرز نوشته:

"یک ساعتی می شد که ایستاده بود پشت پنجره و به جعبه ای زیر تیر برق چشم دوخته بود. به حسابش یک ربع پیش باید می آمدند. نگران بود که امشب نیایند؛ یا بیایند و به خاطر سنگینی آن را نبرند. آخر تا کسی سبیلشان را چرب نکند آشغال های بزرگ را نمی برند. بی حرکت پشت پنجره ی تاریک، نگران ایستاده بود. می دانست آنها که دیر کنند، گربه ها شروع به کار می کنند. سرِ فرصت همه چیز را زیر و رو می کنند. مگر اینکه شانس بیاورد و در آن لحظه که گربه ای برای تفتیش آن جعبه نقشه کشیده است، پیرمردی پشت خمیده از آن حوالی بگذرد. فقط آنها هستند که با حال نزارشان حوصله ی این را دارند تا خم شوند و سنگی را بی رمق به سمت گربه ها و پلاستیک های پاره پرتاب کنند.

هوا تاریک بود و سرد و او پشت پنجره نگران ایستاده بود. جعبه زیر نور کم سوی تیر چراغ برق، از آن بالا لحظه ای نمایان بود  و لحظه ای دیگر، نبود."

من نوشته ت رو این طور دیدم. میشه سه قسمت براش در نظر گرفت:

قسمت الف: یک ساعتی می شد که ایستاده بود پشت پنجره و به جعبه ای زیر تیر برق چشم دوخته بود. به حسابش یک ربع پیش باید می آمدند. نگران بود که امشب نیایند یا بیایند و به خاطر سنگینی آن را نبرند. آخر تا کسی سبیلشان را چرب نکند آشغال های بزرگ را نمی برند. بی حرکت پشت پنجره ی تاریک، نگران ایستاده بود.

قسمت ب: می دانست آنها که دیر کنند، گربه ها شروع به کار می کنند. سرِ فرصت همه چیز را زیر و رو می کنند. مگر اینکه شانس بیاورد و در آن لحظه که گربه ای برای تفتیش آن جعبه نقشه کشیده است، پیرمردی پشت خمیده از آن حوالی بگذرد. فقط آنها هستند که با حال نزارشان حوصله ی این را دارند تا خم شوند و سنگی را بی رمق به سمت گربه ها و پلاستیک های پاره پرتاب کنند.

و قسمت ث: هوا تاریک بود و سرد و او پشت پنجره نگران ایستاده بود. جعبه زیر نور کم سوی تیر چراغ برق، از آن بالا لحظه ای نمایان بود و لحظه ای دیگر، نبود.

حالا با هم یه مروری می کنیم. در قسمت الف با شرح وضعیت اولیه رو به رو هستیم. یه آدمی، یه ساعت، پشت پنجره ای ایستاده و زیر تیر چراغ برق رو می پاد. همین کافیه تا سُر بخوریم تو نوشته و بخوایم سَر در بیاریم از ماجرا. حالا جمله ی سوم رو نگا کن: به حسابش یک ربع پیش باید می آمدند. پس می فهمیم که سه ربع هم زودتر اومده و ایستاده! تا اینجاش بی نقصه. به خصوص ضرباهنگ جمله ها. از این به بعد تا پایان قسمت الف از نگرانی این آدم آگاه می شیم. اون نگرانه؛ نگرانه که نیان، یا بیان و نبرن آشغال بزرگ اون رو. پس ماجرا، علی الظاهر نگران بودن این آدمه. حتمن آدمی که نگرانه یه ساعت منتظر میمونه و می پاد. اما، خب، نگرانیش واسه خاطره چیزیه که ذات نگرانی رو نداره. مثلن جنس این اتفاق، مث سالم بیرون از یه عمل جراخی نیست. و همین، همین که نگران چیزی هست که ذات نگرانی رو نداره، اهمیتش رو چند برابر می کنه. همینه که بُعد می ده به نوشته؛ تشدیدش می کنه.

          و مگه، ما، همه این روزا نگران نیستیم؟ نگران چیزایی که داره از دست میره. مث همین اوقات ساده ی عمر گران مایه، که خیلی آروم، آروم و بی سر صدا، مث سکوت ساکت مرگ، از دست میره. و ما به جاش چی به دست می آریم؟ حالا که فکر می کنم، می بینم، من تو این چند ماه اینارو به دست آوردم: فرمول های بی سرو ته ترکیبیات، توزیع های مهم گسسته و پیوسته، امید ریاضی، واریانس، برآورد نقطه ای، برآورد فاصله ای، آزمون فرض. تازه این همه ش نیست. یه مقداری هم سیمپلکس، تحلیل حساسیت، فرم دوگان، فرمول ویلسون، مدل یی. او. کیو و ... . و باز نگرانم. نگران این که چی به سر بابا می آد؟ هنوز می خواد دوازده ساعت کار کنه؟ می خواد باز بیمه بیکاری بده به من؟ مامان چی؟ دیسکش تا کی دووم میاره که در نره؟ آها..داداشم..بازم شعر میگه و سیگار میکشه و سر مارو می بره با نقاشی هاش؟ زنش چی؟ چی کار می خواد بکنه؟ بازم می خواد نقشه ی تازه ای بکشه؟

            حالا بماند این که نگران اینم که قیمت نفت بازم سقوط می کنه؟ بزن بزن چپ و راست مرزهامون قراره تا کی کش پیدا کنه؟ و باز بماند این که نکنه برف بیاد و باز، خیلیا آواره بشن ایننور و اونور. گفته بودم که، خواربار فروش محلمون، چون تو برف نتونست زن سکته ایش رو برسونه به جایی، زنش رو دستاش جون داد و تموم کرد.

            تازه، همین حالا که داشتم فولدر نوشته هامو باز می کردم تا اینا رو بنویسم، دیدم ده تا داستان نیمه تموم دارم که مونده رو دستم. میشه نگران نوشین و مینا و بیژن و سیمین نیمه تموم نبود؟

            حالا که داریم عادت می کنیم به این بیماری، چه فرق میکنه نگران اینهایی باشم که گفتم، یا نگران آشغال بزرگ سر کوچه مون. نه اینکه تو نوشته ت مهم نباشه نگرانی واسه ی اون آشغال، نه، می خوام بگم آدمه عادت کرده به این نگرانی، خو گرفته باش.

             بین همه ی جملات قسمت اول فقط این جمله س که همخوانی نداره با بقیه: آخر تا کسی سبیلشان را چرب نکند آشغال های بزرگ را نمی برند. میشه اصلن نیاد این جمله. چون جمله ی به خاطر سنگینی آن را نبرند بار ِ معنایی این جمله رو به دوش می کشه.

            اما قسمت ب. تو این قسمت، وضعیت اولیه تشریح میشه. حرف از گربه هایی به میون می آد که تفتیش اونا موجب نگرانی این آدم شده. گربه هایی که همش سرک میکشن تو اضافات زندگی آدم. انگار فقط برای این آفریده شدن که مچتو وا کنن و به همه بگن: این آشغال ایناست، نگا کنیین توش همه چی پیدا میشه. بطری عرق، سیگار، غذای دست نخورده، پارچه ی خونی ببینین، حتا خاطره هاش اینجاست، خاطره ی اولین دروغی که گفته، اولین دست کجی یی که کرده، اولین باری که عاشق شده و روشون نشده بگه به طرف، آخرین باری که شکست عشقی خورده، اون باری که همه رو دست به سر کرده و تنها مونده، اون دفعه که تو چشماش نگا کرد و گفته: دوسِت دارم، چندباری که حسابی کم آورده و زده زیر گریه، نگا کنین، همه اینجاست، اینا مال این دانشجوان!

         همین گربه های لعنتی که من همه ش ازشون می ترسم. عمه ماهرخ که یادت می آد، یا زرین، زرین کاظمی. اینا گربه های مان. یا حتا فرزانه، ممد، مامان، بابا، من، تو، اون... همه. همه گاهی گربه میشیم تو زندگی هم. نه فقط تو اضافاتش، حتا تو دل زندگیهامون. نمی فهمیم که حتا اگه گاهی چیزی رو می بینیم، نباید به همش بزنیم و بریزیمش بیرون. اما تو نوشته ات فقط گربه ها نیستند. پیرمردایی هستند که نقش منجی رو بازی می کنن. تصور دنیای بی منجی سخته برای ما. حتا اگه دنیای ما بی منجی باشه، دلمون نمی آد همینطوری، لخت و عور ولش کنیم. من این پیرمردای تو رو خیلی دوست دارم که با اون حال نزارو و پشت خمیده هموز حوصله و همیت سنگ برداشتنو دارن. هرچند که بغضم می گیره چرا پیرمردا منجی می شن تو دنیایی که ما نگران هستیم. اما حقیقت اینه که ما برای منجی شدن هنوز اونقدر پیر نشدیم. هنوز مونده تا به این حوصله برسیم. تازه اگر برسیم؛ اگر بخوایم که برسیم.

              و قسمت ث، که دوستش دارم، به خاطر جمله ی اولش: هوا تاریک بود و سرد و او پشت پنجره نگران ایستاده بود. جمله ای که در پایان سخن می آد و تازه داره به من میگه هوا تاریک و سرده. حالا داره همه چیز کامل میشه، آدم نگران نوشته قاطی میشه با فضای تاریک و سرد، و جمله ی بعدی که میگه جعبه در نور کم سوی تیر چراغ برق دیده میشه. حالا فکرش رو بکن اگه این جمله، به رسم معمول، اول نوشته می اومد چه بی اعتبار میشد.

            فقط جمله ی آخر نوشته ابهام داره. از "جعبه ... از آن بالا لحظه ای نمایان بود  و لحظه ای دیگر، نبود." دو معنا میشه برداشت کرد. یکی اینکه "پیدا و ناپیدا بود" که با تصویری که از نور کم سوی فانوس داده شده، گرچه جور در می آد و حرکت داره، اما با "دیدن" این آدم همخوانی نداره. چون در این صورت بایست از ابتدا همینطور میدیده، اما نشانی از اینطور "دیدن"او در سطرهای بالایی وجود نداره.

            و معنای دیگر این که "لحظه ای پیشتر بود و حالا دیگر نیست"، و این میتونه از اونجا به ذهن متبادر بشه که شاید گربه ای اومده و زودتر از رفتگر، آشغال رو برده. که اگه اینطور باشه "لحظه ای دیگر نبود"، در بطنش مفهوم زمان آینده رو داره و نمیتونه با این جمله بندی بیان بشه.

            نوشته ت رو، بی اجازه ت البته، بازنویسی کردم. اگه دست داد، تو یه فرصت، از نظر قصه گویی هم بهش میپردازیم و حرف می زنیم در مورد بازنویسی ش. اما عجالتن، جای چند سطر تو این نوشته خالیه که با کروشه مشخص کردم.

"یک ساعت می شد به آن جعبه ی زیر تیر چراغ برق چشم دوخته بود. به حسابش یک ربع پیش باید می آمدند. نگران بود که امشب نیایند؛ یا بیایند و آن را نبرند. بی حرکت پشت پنجره ی تاریک، نگران ایستاده بود. می دانست آنها که دیر کنند، گربه ها دست به کار می شوند و سرِ فرصت همه چیز را زیر و رو می کنند. مگر اینکه شانس می آوُرد و در آن لحظه که گربه ای برای تفتیش ِ آن جعبه نقشه کشیده بود، پیرمردی پشت خمیده از آن حوالی می گذشت. فقط پیرمردها هستند که با حال نزارشان حوصله می کنند تا خم شوند و سنگی را بی رمق طرف آنها پرتاب کنند.

           هوا تاریک بود و سرد و او پشت پنجره نگران ایستاده بود.[...] جعبه زیر نور کم سوی تیر چراغ برق، از آن بالا لحظه ای نمایان بود و لحظه ای دیگر، نبود."

نوشته شده توسط قصه گو در 3:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوم دی 1387

دست ها

دوستان!

دست های ما

برای چه بالا می رود

و به زیر می آید برای چه

وقتی دست های ما

صدای بودن ما نیست

همهمه ی سایه های ماست

که پنداشته ایم

دست های ماست...

و سایه های ما

که نیست

تصویر دست های ما؛

عکس ماست

که پنداشته ایم از ماست

که نیست؛

نبوده است برای ما.

نوشته شده توسط قصه گو در 12:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیستم آذر 1387

در هفت سالگی همه چیز مثل هفت سالگی ست.

در هفت سالگی همه چیز مثل هفت سالگی ست. دنیا از آن توست و تو از آن ِ باغ پدر بزرگ؛ از آن ِ شکوفه های سپید آلوچه، برگهای توت و بته های چای. و یکروز که رایحۀ چای جان میگیرد در مشامت، جدا میشوی از همسالان خانوداگی و پناه میجویی در جایی که اسمش را میگذاری: خانه خاکی. آنرا در میان شاخه های تمشک و مسیر رایحۀ بته های چای بنا میکنی. و این خانۀ تو جایی ست که همه، حتی مادر، مادر ِمامن ِ ترس و آرزوها، از آن بیخبر است. پشت این کپۀ شاخه ها، دراز میکشی و آفتاب به تو میتابد؛ بازی حشرات با برگها را تماشا میکنی و سرگرم میشوی با چند شاخه و خاک زیر پایت. سرگرم با نقشهایی که میسازی؛ بازیهایی که از خودت میبازی. اینجا، به دور از هیاهو، به دور از دویدن و زمین خوردن با همسالان، مرز رسیدن به دنیای بیخیالی ست که تا سالها بعد برای جستجویش از پا نمینشینی. دنیایی که در آن جدا میشوی از دور و بر، از اطرافی که بر تو محیط میشود؛ تو را میبلعد. اینجا مرز تنهایی توست. و تو بیخیال از اینکه غروب آمده و شب در راه است به پناهگاهت دل بسته ای. شب رسیده است و حالا، باید دل بکنی از خانه خاکی. اما تاریکی همه جا را گرفته و تو باید با هزاران دلترسی و تشویش، کورمال کورمال راه خانه را بیابی و بیایی و بیایی، تا  شاید به روشنای فانوس ایوان خانه، خانۀ بزرگ پدر بزرگ برسی. راه که میافتی، تمام شاخ و برگهای آشنای روز، دستهایی شده اند که در تاریکی به دست و پایت چنگ میزنند. هر قدمی که برمیداری، شاخ و برگی هست که به دست و پایت میپیچد، و تو از ترس گم شدن و تنها ماندن، بی اختیار  لگد میپراکنی. بغض تا آخر ترکیدن میآید و آنوقت، صدایی، صداهایی هراسان و بلند را میشنوی که تو را صدا میکنند. و همین صداها تو را میرسانند به روشنای ایوان خانۀ بزرگ پدر بزرگ. و آنوقت، همۀ چشمها به توست؛ که کجا بوده ای؟ تا این وقت! تا این دیر! مادر ِمامن ِ ترس و آرزوها، با گره در ابرو و رخسار پریده رنگ، نخستین کسی ست که نزدیکت میرسد. دستهایش میلرزد و با دستهایش لرزان تو را به خود، به سینه اش میفشارد؛ و تو که هنوز وحشت راه تاریک رفته را به سینه داری، از وحشت هجوم آن همه آدم- که به سایه میمانند از نور اندک فانوس در آن تاریکی- و مادر چسبیده به تو، بغض مانده در گلویت میترکد و اشک بی اختیار سرازیر میشود.

          واینطور، خانه خاکی عمرش به یک روز نمیرسد و از فردا همه چیز از دست میرود...

نوشته شده توسط قصه گو در 0:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شانزدهم آذر 1387

خرده جنایتهای مادر و فرزندی

مادرم میگوید هیچکس قاضی زن و مرد نیست. من اصرار دارم که همراه من نمایش خرده جنایتهای زناشوهری را ببیند. او میگوید نمازش دیر شده؛ بعد برایش تعریف کنم. من میگویم نمازش قضا نمیشود. او میگوید هزارتا کار دارد. میگویم فقط یک ساعت است. میگوید کار آنها از نمایش گذشته. میگوید شاید ما با دیدن این بازیها چیزی عایدمان بشود و چادرنمازش را سر میکند.

نوشته شده توسط قصه گو در 11:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوازدهم آذر 1387

قاعدۀ بازی

قاعدۀ کار بر این بود: کسی که زودتر شلیک میکرد، برندۀ نبرد میشد.

یکماه بعد از شروع درگیری بود و همه باور داشتند که یک جنگ تمام عیار است. اینطرف و آنطرف پر بود از تانکهای خارجی و بچه هایی که توی دست و پا بودند. بچه ها یک نیم تنۀ پاره به تن داشتند و در هر طرف میدویدند.

            روزها گروهی از آنها، موشکهای کاغذی در دست داشتند و سمت تانکها نشانه میرفتند و پرتاب میکردند. موشکها اوج میگرفتند و چند لحظه بعد، با گرد و بادی که از حرکت تانکها به جا مانده بود، سقوط میکردند. گروهی دیگر، بعد از دور شدن تانکها، رو در روی هم صف میبستند و سنگر میگرفتند. بعد با دو انگشت که لولۀ تفنگهاشان بود به هم تیر اندازی میکردند. کسی که زودتر شلیک میکرد، هورا میکشید و طرف مقابلش زمین میافتاد.

غروبها، که وقت سنگر بستن تانکها بود،. بچه ها در خانه هایشان بودند و خیابانها خالی بود. این طرف و آنطرف پر بود از موشکهای کاغذی که زیر پاها له شده بود.

نوشته شده توسط قصه گو در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ششم آذر 1387

حرف آخر

وقتی که می رفت هنوز فکر می کرد ما یک نفر را می خواستیم که حرف آخر را بزند.
نوشته شده توسط قصه گو در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

ششم آذر 1387

من، باران، گریه

باران گرفت؛

زمین سیراب شد.

تو آمدی؛

من گریستم؛

سیراب شدم.

ابرها می روند

آفتاب می زند و زمین می شکفد.

تو می روی و باز

گریه می زند...
نوشته شده توسط قصه گو در 0:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجم آذر 1387

مثل ِ ...

مثل ِ...

 

فردا گذشت

مثل هر روز.

با پرواز قار غروب

نسیمک های ِ خیال ِ من

سنگ به سنگ

مثل سینه به سینه

رهسپار سرودی اند:

«نیما

مثل شاعری ِ من.»

مثل هر روز

فردا گذشت.

نوشته شده توسط قصه گو در 11:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم آبان 1387

گفت یک وقتهایی میگردی، اما پیدا نمیکنی. میدانی چیزی گم شده، چیزی جایی هست که باید پیدایش کنی. چیزی که پیدا نمیشود هیچگاه. گفت یک وقتهایی میافتی در پی دیگری، به امید اینکه خودت را پیدا کنی؛ یا اینکه در او گم شوی؛ یا پنهان شوی در او. میخواهی به چیزی برسی که نیست در تو. گفت دیگری که باشد آهنگ همه چیز برمیگردد. میشوی یک چیز دیگر. فکر میکنی کوک ِ کوک بوده ای. اما زمان که میگذرد، کوک تو در میرود، بی هیچ دلیل. کی توانش را دارد تو را برگرداند به کوک خودت؟ دیگری که باشد حواست نیست به اینها. گفت دنیا منتظر کسی نمیماند. وقتی که باخته ای، باخته ای. گفت همین است که خیلی وقتها زندگی از رونقش میافتد، تکرار میشود همه چیز. گفت یک وقت دلت برای چیزهایی که داشته ای تنگ میشود. برای چیزی که بوده ای و حالا نیستی. هرچه هم بگردی پیدا نمیکنی انگار. گفت همینها را بنویسم برایت.

نوشته شده توسط قصه گو در 11:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •